تبليغاتX
..... دلم می خواد


























..... دلم می خواد

گذشته ها را گذرانده ايم، وعده آينده را به هيچ يک ازما نداده اند. پس تنها زمان حال را دراختيار داریم



سعادت پاداش اعتماد است


نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 6:14 PM توسط المیرا| |

 

نه تو می مانی

نه اندوه

ونه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ، خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آینه

نه

آینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا همه؛   ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه و لیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

 

سهراب


پ.ن : ................................... هیچی ، بی خیال  پ:ن  .

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 11:1 AM توسط المیرا| |

 

ـ بعضی از ما آدما چه بخواییم و چه نه فقط تماشاچی هستیم ، اینکه باید حتما اراده قوی داشته باشیم ... تلاش کنیم ....تا ما هم توو بازی باشیم ، همش حرف مفته .انگاری اونی که تو سر همه ی قصه ها نوشته و خودشم اسمش گذاشته سرنوشت ، وقت نوشتن واسه بعضیا ، یه ذره هم حوصله نداشته ، پس بی خودی هی خودمون به در و دیوار بزنیم که چی ؟؟؟

ـ خدا می دونه که من از این تابستونا چقد بدم میاد ، نمی دونم واسه چی ، همین طوری از وقتی که یادم میاد از تابستون نفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت داشتم . 

ـ یه ماه پیش کتاب " شازده کوچولو " رو خوندم . کتاب خیلی خوبیه .برای هر صفحه ای که می خونی باید فک کنی که واقعا می خواد بهت چی بگه ؟ بنظرم بهترین قسمتش هم اینه که بعد تموم کردنش بفهمی جزو آدم بزرگا نیستی ، اونوقته که خیلی خوشحال میشی !!

ـ قبل اونم یه کتابی خونده بودم با این عنوان " سنگ فرش هر خیابان از طلاست " کتاب خوبی بود گرچه هیچ ربطی به تخیلات و زندگی دایناسورها و بشقاب پرنده و آدم فضایی نداره ولی برای اکثر ما ایرانی جماعت ناخواسته یه کتاب کاملا تخیلی هستش . باور نمی کنید خودتون بخونیدش .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 0:21 AM توسط المیرا| |

 

سلام ، این مدت که نبودم چیا شد و چیا نشد ؟؟  اولش بگم اصلا حوصله ندارم ، اومدم اینجا تا بلکه کمی بهتر بشم .

چند هفته پیش رفتم تهران ، واسه نمایشگاه کتاب ، ولی اصلا نمایشگاه نرفتم در عوض ۹۰ هزار تومن کرایه تاکسی دادم و تهران نوردی کردم ، اما همچنان از تهران بدم میاد ، بماند برای چی !

یک خرداد امسال یعنی همین ۱۷ روز پیش ، یکی از عزیزترین کسانم از دست دادم . مامان بزرگم فوت کرد ، همیشه دلم واسش تنگ بود آخه همیشه ازش دور بودم و فرصت برای دیدن خیلی خیلی کم . دوم خرداد رشت بودم واسه مراسم خاک سپاری مادر بزرگم  ، مامان یه هفت ، هشت روزی رشت موند ولی من و بابا مدام توو رفت و آمد بودیم آخه خواهر و برادرم تنهایی توو خونه مونده بودن در ضمن مادر پدرم هم با ما زندگی می کنه که نمیشه تنهاش گذاشت، پیری و کلی گرفتاری ، توو این رفت و آمدا یه بار بابا خیلی خسته بود من پشت فرمان نشستم ، من راه خودم می رفتم و توو مسیرم سر یه پل باریک رسیدم که یه تریلی از راست کم مونده بود بزنه به ماشین ما من رو پل بودم چاره ای نداشتم جز اینکه بکشم به چپ از روبرو هم یه تریلی دیگه می اومد به خاطر ناجور بودن مسیر همه آروم رانندگی می کردن من نمی دونم این تریلی چش بود که اونطور می خواست سبقت بگیره ،هر چی فک می کنم روی یه پل باریک و بین دوتا تریلی رو چطور رد کردم نمی دونم ،فقط خدا بهمون رحم کرد .

امروز داشتم برنامه ی ( +ما ) نگاه می کردم ،  فقط داشتم نگاش می کردم ، گوش نمی دادم و تو خودم بودم ، واقعا حوصله نداشتم . داشتم فکر می کردم که یه مدتی بود که می دونستم چی از این زندگی می خوام ، بعده یه مدت نمی دونم چی شدکه دیگه نمی دونستم از زندگی چی می خوام یعنی می دونما چی شده بود این همسایه ناجورمون واقعا از زندگی خسته ام کرده بود ، الان باز می دونم چی می خوام ، می دونم که هیچی نمی خوام ، واقعا هیچی نمی خوام .

مگه همیشه به ما نمی گفتن خدا جواب کارای نیکمون می ده ؟ حتی توو یه کتابی خوندم خدا پاداش نیک اندیشی بنده هاش رو هم می ده پس چی شد ؟ چرا مثبتا زندگیشون منفی شد و منفیا زندگیشون مثبت ؟؟؟؟؟ چرا خدا فک می کنه ما هم باید به اندازه خودش صبور باشیم ؟؟؟

سه سال پیش از سر انسان دوستی واسه یکی که برای کاری پول کم داشت ۵ میلیون تومن که تمام پس انداز بیست و .... ساله ام بود بهش قرض دادم ولی بعدا که وضع مالیش خوب شد پسم نداد ، امیدوارم که هیچ وقت دستم بهش نرسه وگرنه ....... . 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 0:22 AM توسط المیرا| |

 من از نوروز و تعطیلاتش اصلا خوشم نمیاد ، شاید هر کسی ، درکم نکنه ؛ ولی کسی که مهمونای عیدشون در حکم نیرو های دشمنند  و وقتی که تشریف می برن انگاری توو خونه شون  خمپاره افتاده  ، خیلی خوب من درک می کنه .

بعد از سالها ، توو این تعطیلات حسابی از خجالت تلویزیون در اومدم ، بر خلاف سال های پیش که اگه فرصتی بود فورا شروع به درس خوندن می کردم ولی امسال از این کارا خبری نبود ، و همش با برنامه های اینور آب ، اونور آب ، وسط آب وقت می گذروندم .

نوشته های اخیر  جناب احسان بیگ زاده  با عنوان " به بهانه ی ورود به دهه ۹۰ " برام  جالب بود ، اینکه آدم بتونه خیلی راحت دهه های گذشته زندگیش دسته بندی کنه . بعد خوندن اون مطالب ، فک کردم که منم می تونم دهه های گذشته زندگیم دسته بندی کنم یا نه ، دیدم نه بابا زندگی من خیلی قرو قاطی تر از اون چیزیه که فکرش می کردم . خب منم بمباران و دود و آتیش  جنگ دیدم اما نه در حد مردم جنوب ، ولی بچگی نکردم چون فرصتش نبود یا یه زمانی خیلی توو فکر پیشرفت و ترقی بودم ، ولی همیشه یه جوری همه چی درهم بود، خب ما هم یه جورشیم دیگه  ولی اعتراف می کنم که سال ۸۹ با همه سختیاش بهترین سالی بود که داشتم.

توو سال ۸۹  بعد از ۲۱ سال همجواری با یه دسته آدم نما یه زندگی آروم تجربه کردم . خانواده ای بودن که ۲۱ سال تمام همسایمون بودن یعنی توو یه آپارتمان بودیم ، به قدری زندگی رو به ما و هم محلیامون زهرمار کرده بودن ( مخصوصا ما ، چون نزدیکتر از همه به اونا ما بودیم ) که مطمعن بودم که یه روزی یا من اونا رو می کشم یا اونا من و خانوادم می کشن . هر چی بود تموم شد گرچه ۲۱ سال طول کشید ، بیست و یک ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال ، فقط خدا می دونه که ماها توو این مدت چقدر اذیت شدیم ، چقدر با رفتار و مردم آزاریاشون اعصابمون بهم ریختن و ناراحتمون کردن . رفتنشون از این خونه و محل واقعا معجزه بود و من از این بابت واقعا خدا رو شکر می کنم .

قبولیم از ارشد هم یه اتفاق خوب توو سال گذشته بود ... دیگه ..... دیگه .... آهان یادم اومد ، عروسی داداشم هم یه اتفاق خوب بود که توو سال ۸۹ بود .

خب ... همین دیگه

نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 1:16 PM توسط المیرا| |

 

از چهارده روز پیش یه زندگی جدید شروع کردم ، البته یه جورایی جدیده و یه جورایی تکراری  !!! از چهارده روز پیش رسما وارد جمع دوستان دانشجوی ارشد شدم و حالا منم یه دانشجوی ارشدم ، گرچه دلم می خواست روزانه قبول بشم ، یعنی کیه که دوست نداشته باشه ولی خب این طور به موضوع نگاه می کنم که ،

به ناگهان از نیست شدن به هست رسیدم و این هست اگرچه نیمه است ، اما هنوز هست و همین کافی است . ( اینو چند وقت پیش توو یه وب خونده بودم )

از اینکه تونستم وارد گرایشی بشم که خیلی دوسش دارم ، یک دنیا از خدا ممنونم . ( من فکر نمی کردم ریاضی رو حتی توو دبیرستان هم ادامه بدم  ولی حالا دارم این رشته رو توو ارشد هم می خونم  و اون چیزی رو می خونم که دوسش دارم یعنی آنالیز عددی )

از قید نام و مکان دانشگاه به خاطر رفاه حال اینجانب معذوریم ، چون نمی خوایم دنیای مجازیمون با دنیای واقعیمون قاطی بشه .

روز اول که رفتم دانشگاه ، مدیر گروهمون دیدم ، آدم خوبی به نظر میاد ، همین که فهمید من ورودی جدید هستم ، کلی تحویلم گرفت و بدون اینکه من چیزی ازش بپرسم در مورد این دوره و اینکه بهتره به کدوم درسا توجه ویژه داشته باشم بهم گفت و آخر سر هم در مورد پایان نامه خط و نشون کشید  . این آقای مدیر گروه وقتی فهمید که من غیربومی هستم شماره خودشم بهم داد و گفت هر وقت توو دانشگاه مشکلی داشتم باهاش تماس بگیرم ( عجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب ، بابا مدیر گروه هم این همه مسئول . توو دوره لیسانس ، شماره اساتید عزیز از خودشون هم نایاب تر بودن و هر کی شماره یه استادی داشت انگار که چه چیز مهم و سری رو داشته با گوشیش حمل می کرده و گوشی اینجانب هم انبار مهمات بود ) ولی اینجا که ما نه چک زدیم نه چونه شماره اولین استاد رفت توو گوشیمون .

خب دیگه  زیاد نوشتیم باقی بعدا می نویسم  ، این پست با یاد از سهراب سپهری تموم می کنم

زندگی یعنی / یک سار پرید / از چه دلتنگ شدی ؟ / دل خوشی ها کم نیست ؛ مثلا این خورشید / کودک پس فردا / کفتر آن هفته  ......

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 10:51 PM توسط المیرا| |

سلام علیکم . خوبین شما ؟ ... کیا ؟!! ..... نمی دونم هر کی که گذرش به اینجا می افته . وبگذار که می گه زیادن ، اما کامنتا می گن .... بابا کی حوصله کامنت گذاشتن داره .

واسه چی اومده بودم .... یادم رفت ....... آها  یادم اومد خسته بودم ، یعنی خسته شدم . آخه بابا چقد از صبح تا شب فقط  ریاضی .... ریاضی .... و ریاضی . می خوایی آنالیز بخونی همش قضیه ، می خوایی جبر بخونی فقط دلخوشیم به ماتریساست مابقی باز ...... می خوایی مبانی بخونی باز قضیه و قضیه و قضیه ، نزدیک توابع هم که اصلا نمیشه رفت ،  می خوایی زبان تخصصی بخونی ، هر چی که از صبح فارسیش خونده بودی حالا باید انگلیسی بخونیش . خداییش تنها درسایی که خستم نمی کنه معادلات و آنالیز عددیه ؛ مابقی نمی دونم انگاری خودشونم با خودشون مشکل دارن اصلا معلوم نیست حرف حسابشون چیه .

بابا آخه یه تنوعی ، یه تغییری ، یه چیزه حفظ کردنی ، یه چیز فقط خوندنی . آخه چقد از صبح تا شب هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی حل کن... حل کن ... حل کن ، که مثلا چی بشه ؟ ارشد قبول شی ، بعد چی بشه ؟ هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی حل کنی ... حل کنی تا دکترا قبول شی ( البته اگه بشی ) ، بعد چی میشه ؟ اونقد سنت رفته بالا که استخدام نشده بازنشسته میشی . البته خدا استخدام بیامرزه همیشه به مردم لطف داشت .

 

پ ن : می خواستم از بعضی از آدما گلایه کنم ، اما توو یه وبلاگی یه کامنتی خوندم که خاطره ای رو برام زنده کرد واسه همین از نوشتنش پشیمون شدم ، پشیمون که نه ، فقط به احترام آدمایی که هنوز بوی ناب انسانیت میدن دیگه ننوشتم.

 

 

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 9:37 PM توسط المیرا| |

 

 از عقل فقط دو کار بر می آید :

بلد شدن ؛

کلک زدن .

درک کردن و فهمیدن ، کار دل است .

                                                                                             دکتر شریعتی

 

 

پ ن :  از این پس ، هر وقت گفتن عقل توو سرت نیست ، زیاد هم ناراحت نشو !!

پ ن :  یکی از بهترین دوستام برای ادامه تحصیل داره از ایران میره ، نرفته دلم براش تنگ شده . خیلی دلتنگش میشم خیلی خیلی

 

 

نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389ساعت 9:39 PM توسط المیرا| |

ميخواهم بگويم
فقر همه جا سر ميكشد
فقر گرسنگي نيست ،عرياني هم نيست
فقر چيزي را نداشتن است ولي ،آن چيز پول نيست ... طا و غذا نيست ...
فقر همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ،يك كتابفروشي مي نشيند ...
فقر،تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند
فقر كتبيه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند
فقر پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .

فقر همه جا سر ميكشد
فقر شب را بي غذا سركردن نيست
فقر روز را بي انديشه سركردن است ....

 

                                                                      دکتر شریعتی

نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت 5:41 PM توسط المیرا| |

 


روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم. در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.
در حالیکه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف تکان داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خورد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

نوشته شده در دوشنبه 8 آذر1389ساعت 5:46 PM توسط المیرا| |

Design By : nightSelect.com