..... دلم می خواد

گذشته ها را گذرانده ايم، وعده آينده را به هيچ يک ازما نداده اند. پس تنها زمان حال را دراختيار داریم


گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،

بنده آن ثنایم که تو سزای آنی...

نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1392ساعت 10:50 PM توسط المیرا| |


سخت است که حرفت را نفهمند ، 

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند ، 

حالا می فهمم ، که  او  چه زجری می کشد 

وقتی این همه آدم حرفش را نفهمیده اند هیچ ،

اشتباهی هم فهمیده اند .


علی شریعتی 



نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1392ساعت 10:10 PM توسط المیرا| |

 

حاصلي از هنر عشق ِ تو جز حرمان نيست

آه از اين درد که جز مرگ ِ من اش درمان نيست

اين همه رنج کشيديم و نمي دانستيم

که بلاهاي وصال ِ تو کم از هجران نيست

آنچنان سوخته اين خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددي از کرم ِ باران نيست

به وفاي تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقيقت کم از اين تاوان نيست

اين چه تيغ است که در هر رگ ِ من زخمي از اوست

گر بگويم که تو در خون ِ مني ، بهتان نيست

رنج ِ ديرينه ي انسان به مداوا نرسيد

علت آن است که بيمار و طبيب انسان نيست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته بايد چون شمع

لايق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نيست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دريا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ اين توفان نيست

سايه صد عمر در اين قصه به سر رفت و هنوز

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست

 

((هوشنگ ابتهاج))

 

پ . ن : به روی چشم خواهر گلم ، به روی چشم جناب دکتر شریفی . من اشتباه کردم ، من توو زندگیم پا روی خط قرمزی گذاشتم  که خودم واسه خودم کشیده بودم ، من فراموش کردم که بایستی اجازه بدم همه استقلالشون داشته باشن جز خودم ......

به قول زویا پیرزاد " عادت می کنیم "

 

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1392ساعت 7:49 PM توسط المیرا| |


سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار

ز نخوت، بر گلی خندید بسیار

که، ای پژمرده، روز کامرانی است

بهار و باغ را فصل جوانی است

نشاید در چمن، دلتنگ بودن

بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن

نشاط آرد هوای مرغزاران

چو نور صبحگاهی در بهاران

تو نیز آمادهٔ نشو و نما باش

برنگ و جلوه و خوبی، چو ما باش

اگر ما هر دو را یک باغبان کشت

چرا گشتیم ما زیبا، شما زشت

بیفروز از فروغ خود، چمن را

مکاه، ای دوست، قدر خویشتن را

بگفتا، هیچ گل در طرف بستان

نماند جاودان شاداب و خندان

مرا هم بود، روزی رنگ و بوئی

صفائی، جلوه‌ای، پاکیزه‌روئی

سپهر، این باغ بس کردست یغما

من امروزم بدین خواری، تو فردا

چو گل یک لحظه ماند، غنچه یک دم

چه شادی در صف گلشن، چه ماتم

مرا باید دگر ترک چمن گفت

گل پژمرده، دیگر بار نشکفت

ترا خوش باد، با خوبان نشستن

که ما را باید اینک رخت بستن

مزن بیهود چندین طعنه ما را

ببند، ار زیرکی، دست قضا را

چو خواهد چرخ یغماگر زبونت

کند باد حوادث واژگونت

بهر شاخی که روید تازه برگی

شود تاراج بادی یا تگرگی

گل آن خوشتر که جز روزی نماند

چو ماند، هیچکش قدرش نداند

بهستی، خوش بود دامن فشاندن

گلی زیبا شدن، یک لحظه ماندن

گل خوشبوی را گرم است بازار

نماند رنگ و بو، چون رفت رخسار

تبه گردید فرصت خستگان را

برو، هشیار کن نو رستگان را

چه نامی، چون نماند از من نشانی

چه جان بخشی، چو باقی نیست جانی

کسی کش دایهٔ گیتی دهد شیر

شود هم در زمان کودکی پیر

چو این پیمانه را ساقی است گردون

بباید خورد، گر شهد است و گر خون

از آن دفتر که نام ما زدودند

شما را صفحهٔ دیگر گشودند

ازین پژمردگی، ما را غمی نیست

که گل را زندگانی جز دمی نیست


پروین اعتصامی


پ.ن

17شهریور 92 برای من ،پایان یک رویا بود .

17 شهریور 92 برای سیده زهرا صدر ،  شروع یک زندگی نو به دور از این خاک بود .

17 شهریور 92 برای قهرمانی بنام دکتر پورفرزان هم ، شروعی جدید اما شاید خیلی سخت بود .


نوشته شده در جمعه 22 شهریور1392ساعت 12:56 PM توسط المیرا|




من هم ، با تو می گریم ؛ بعنوان یک همنوع ، یک هم وطن ، یک هم زبان . 

این روزها روحم خیلی درد می کنه ، خیلی خیلی زیاد ، اون عصری که زلزله اومد، اول فقط ترس بود و ترس ، مثل دیوونه ها به زلزله می گفتم بسه دیگه بسه ، ثانیه هایی که زمین زیر پام لرزید خیلی طولانی بود ، ولی الان اشکها و آه هایی رو می بینم که هیچ وقت تمومی ندارن .

من عصبانی هم هستم ، خیلی هم زیاد ، برای اینکه ................................ ؛ولی کاری از دستم برنمیاد جز اینکه برایت بنویسم شرمنده ام .

نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1391ساعت 8:49 PM توسط المیرا| |



سعادت پاداش اعتماد است


نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 6:14 PM توسط المیرا| |

 

نه تو می مانی

نه اندوه

ونه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ، خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آینه

نه

آینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا همه؛   ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه و لیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

 

سهراب


پ.ن : ................................... هیچی ، بی خیال  پ:ن  .

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 11:1 AM توسط المیرا| |

 

ـ بعضی از ما آدما چه بخواییم و چه نه فقط تماشاچی هستیم ، اینکه باید حتما اراده قوی داشته باشیم ... تلاش کنیم ....تا ما هم توو بازی باشیم ، همش حرف مفته .انگاری اونی که تو سر همه ی قصه ها نوشته و خودشم اسمش گذاشته سرنوشت ، وقت نوشتن واسه بعضیا ، یه ذره هم حوصله نداشته ، پس بی خودی هی خودمون به در و دیوار بزنیم که چی ؟؟؟

ـ خدا می دونه که من از این تابستونا چقد بدم میاد ، نمی دونم واسه چی ، همین طوری از وقتی که یادم میاد از تابستون نفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت داشتم . 

ـ یه ماه پیش کتاب " شازده کوچولو " رو خوندم . کتاب خیلی خوبیه .برای هر صفحه ای که می خونی باید فک کنی که واقعا می خواد بهت چی بگه ؟ بنظرم بهترین قسمتش هم اینه که بعد تموم کردنش بفهمی جزو آدم بزرگا نیستی ، اونوقته که خیلی خوشحال میشی !!

ـ قبل اونم یه کتابی خونده بودم با این عنوان " سنگ فرش هر خیابان از طلاست " کتاب خوبی بود گرچه هیچ ربطی به تخیلات و زندگی دایناسورها و بشقاب پرنده و آدم فضایی نداره ولی برای اکثر ما ایرانی جماعت ناخواسته یه کتاب کاملا تخیلی هستش . باور نمی کنید خودتون بخونیدش .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 0:21 AM توسط المیرا| |

 

سلام ، این مدت که نبودم چیا شد و چیا نشد ؟؟  اولش بگم اصلا حوصله ندارم ، اومدم اینجا تا بلکه کمی بهتر بشم .

چند هفته پیش رفتم تهران ، واسه نمایشگاه کتاب ، ولی اصلا نمایشگاه نرفتم در عوض ۹۰ هزار تومن کرایه تاکسی دادم و تهران نوردی کردم ، اما همچنان از تهران بدم میاد ، بماند برای چی !

یک خرداد امسال یعنی همین ۱۷ روز پیش ، یکی از عزیزترین کسانم از دست دادم . مامان بزرگم فوت کرد ، همیشه دلم واسش تنگ بود آخه همیشه ازش دور بودم و فرصت برای دیدن خیلی خیلی کم . دوم خرداد رشت بودم واسه مراسم خاک سپاری مادر بزرگم  ، مامان یه هفت ، هشت روزی رشت موند ولی من و بابا مدام توو رفت و آمد بودیم آخه خواهر و برادرم تنهایی توو خونه مونده بودن در ضمن مادر پدرم هم با ما زندگی می کنه که نمیشه تنهاش گذاشت، پیری و کلی گرفتاری ، توو این رفت و آمدا یه بار بابا خیلی خسته بود من پشت فرمان نشستم ، من راه خودم می رفتم و توو مسیرم سر یه پل باریک رسیدم که یه تریلی از راست کم مونده بود بزنه به ماشین ما من رو پل بودم چاره ای نداشتم جز اینکه بکشم به چپ از روبرو هم یه تریلی دیگه می اومد به خاطر ناجور بودن مسیر همه آروم رانندگی می کردن من نمی دونم این تریلی چش بود که اونطور می خواست سبقت بگیره ،هر چی فک می کنم روی یه پل باریک و بین دوتا تریلی رو چطور رد کردم نمی دونم ،فقط خدا بهمون رحم کرد .

امروز داشتم برنامه ی ( +ما ) نگاه می کردم ،  فقط داشتم نگاش می کردم ، گوش نمی دادم و تو خودم بودم ، واقعا حوصله نداشتم . داشتم فکر می کردم که یه مدتی بود که می دونستم چی از این زندگی می خوام ، بعده یه مدت نمی دونم چی شدکه دیگه نمی دونستم از زندگی چی می خوام یعنی می دونما چی شده بود این همسایه ناجورمون واقعا از زندگی خسته ام کرده بود ، الان باز می دونم چی می خوام ، می دونم که هیچی نمی خوام ، واقعا هیچی نمی خوام .

مگه همیشه به ما نمی گفتن خدا جواب کارای نیکمون می ده ؟ حتی توو یه کتابی خوندم خدا پاداش نیک اندیشی بنده هاش رو هم می ده پس چی شد ؟ چرا مثبتا زندگیشون منفی شد و منفیا زندگیشون مثبت ؟؟؟؟؟ چرا خدا فک می کنه ما هم باید به اندازه خودش صبور باشیم ؟؟؟

سه سال پیش از سر انسان دوستی واسه یکی که برای کاری پول کم داشت ۵ میلیون تومن که تمام پس انداز بیست و .... ساله ام بود بهش قرض دادم ولی بعدا که وضع مالیش خوب شد پسم نداد ، امیدوارم که هیچ وقت دستم بهش نرسه وگرنه ....... . 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 0:22 AM توسط المیرا| |

 من از نوروز و تعطیلاتش اصلا خوشم نمیاد ، شاید هر کسی ، درکم نکنه ؛ ولی کسی که مهمونای عیدشون در حکم نیرو های دشمنند  و وقتی که تشریف می برن انگاری توو خونه شون  خمپاره افتاده  ، خیلی خوب من درک می کنه .

بعد از سالها ، توو این تعطیلات حسابی از خجالت تلویزیون در اومدم ، بر خلاف سال های پیش که اگه فرصتی بود فورا شروع به درس خوندن می کردم ولی امسال از این کارا خبری نبود ، و همش با برنامه های اینور آب ، اونور آب ، وسط آب وقت می گذروندم .

نوشته های اخیر  جناب احسان بیگ زاده  با عنوان " به بهانه ی ورود به دهه ۹۰ " برام  جالب بود ، اینکه آدم بتونه خیلی راحت دهه های گذشته زندگیش دسته بندی کنه . بعد خوندن اون مطالب ، فک کردم که منم می تونم دهه های گذشته زندگیم دسته بندی کنم یا نه ، دیدم نه بابا زندگی من خیلی قرو قاطی تر از اون چیزیه که فکرش می کردم . خب منم بمباران و دود و آتیش  جنگ دیدم اما نه در حد مردم جنوب ، ولی بچگی نکردم چون فرصتش نبود یا یه زمانی خیلی توو فکر پیشرفت و ترقی بودم ، ولی همیشه یه جوری همه چی درهم بود، خب ما هم یه جورشیم دیگه  ولی اعتراف می کنم که سال ۸۹ با همه سختیاش بهترین سالی بود که داشتم.

توو سال ۸۹  بعد از ۲۱ سال همجواری با یه دسته آدم نما یه زندگی آروم تجربه کردم . خانواده ای بودن که ۲۱ سال تمام همسایمون بودن یعنی توو یه آپارتمان بودیم ، به قدری زندگی رو به ما و هم محلیامون زهرمار کرده بودن ( مخصوصا ما ، چون نزدیکتر از همه به اونا ما بودیم ) که مطمعن بودم که یه روزی یا من اونا رو می کشم یا اونا من و خانوادم می کشن . هر چی بود تموم شد گرچه ۲۱ سال طول کشید ، بیست و یک ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال ، فقط خدا می دونه که ماها توو این مدت چقدر اذیت شدیم ، چقدر با رفتار و مردم آزاریاشون اعصابمون بهم ریختن و ناراحتمون کردن . رفتنشون از این خونه و محل واقعا معجزه بود و من از این بابت واقعا خدا رو شکر می کنم .

قبولیم از ارشد هم یه اتفاق خوب توو سال گذشته بود ... دیگه ..... دیگه .... آهان یادم اومد ، عروسی داداشم هم یه اتفاق خوب بود که توو سال ۸۹ بود .

خب ... همین دیگه

نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 1:16 PM توسط المیرا| |

Design By : nightSelect.com